مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

579

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> دستورات أو گوش فرا دهيد وأطاعت كنيد . » در ميان آن گروه ، أبو بكر وعمر وعثمان وطلحه وزبير وسعد وابن عوف وأبو عبيده وسالم ومعاذ بن جبل وجمعى از أنصار حضور داشتند . پيامبر فرمود : خدا را در اين امر بر شما شاهد مىگيرم . » بعد از نقل اين قضية ، علي عليه السلام رو به جمعيت كرد وفرمود : « سبحان اللَّه ! ( تعجب دارم ) از اين كه چه قدر فتنه وگرفتارى از گوساله وسامرى اين أمت به قلبشان رسوخ كرده است . آنان اقرار وادعا كردند كه پيامبر فرموده : « خداوند براي ما أهل بيت نبوت وخلافت را جمع نمىكند » ، وحال آن كه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم به همين هشتاد نفر فرمود : « على را به سمت أمير المؤمنين قبول كنيد » وآنان را بر اين قضية شاهد گرفت . بعد گمان كردند كه پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم كسى را خليفهء خود قرار نداد واقرار كردند كه شورا انجام گرفت . سپس اقرار كردند كه آنان شورا نكردند بلكه بيعت أبو بكر به طور ناگهانى وبدون تدبير بود ، وگناهى بزرگ‌تر از اين نيست كه امر خلافت ناگهانى وبىحساب باشد . بعد أبو بكر ، عمر را جانشين خود كرد وبدين‌وسيله از پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم پيروى نكرد ! به أو گفتند : چرا اين كار را كردى ؟ گفت : « آيا أمت محمد صلى الله عليه وآله وسلم را هم‌چون كفش كهنه رها كنم وآن‌ها را بدون تعيين جانشين بگذارم . » اين كلمات أبو بكر ، سرزنش وعيب‌جويى به پيامبر وبرگشت از روش أو بود ! عمر بعد از أبو بكر راه سومى در پيش گرفت : خلافت را به خود أمت واگذار نكرد هم‌چنان كه مدعى بود پيامبر جانشين تعيين نكرده بر خلاف كارى كه أبو بكر كرد ( وخود اورا تعيين كرد ) . راه سومى كه عمر پيش گرفت اين بود كه خلافت را ميان شش نفر شورا قرار داد وهمهء اعراب را از اين شورا خارج نمود وبا اين عمل نزد عامهء مردم محبوبيت پيدا كرد وآن‌ها را - با آن همه رسوخ فتنه وگمراهى در قلبشان - قرين من قرار داد . ابتدأ ابن عوف با عثمان بيعت كرد ، بعد همه به وى بيعت كردند ، با اين كه لعن عثمان را در چند مورد از پيامبر شنيده بودند . » علي عليه السلام فرمود : « ولى عثمان - با اين همه صفات - از آن دو نفر ( أبو بكر وعمر ) بهتر است . عثمان روزى سخنى گفت كه وقتي آن را شنيدم از كلامش تعجب كردم ودر بارهء أو توقف كردم . روزى در خانه‌اش نزد أو نشسته بودم . عايشه ( دختر أبو بكر ) وحفصة ( دختر عمر ) آمدند وميراث‌شان را از ملك ومال پيامبر كه در دست عثمان بود طلب كردند . عثمان گفت : به خدا قسم ، ميراث نمىدهم وشهادت شما را كه بر عليه خود داده‌ايد قبول مىكنم . شما نزد پدرانتان ( أبو بكر وعمر ) شهادت داديد كه از پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم شنيده‌ايد كه فرمود : « أو ارثى نمىگذارد وآنچه از أو باقي بماند صدقه است . » اين گفته را به يك عرب بيابانى دور افتاده كه به پايش بول مىنمود وبابولش خود را تطهير مىكرد ، يعنى مالك بن حارث بن الحدثان ياد داديد وأو همراه شما شهادت داد ويك نفر از أصحاب پيامبر واز أنصار جز اين عرب بيابانى شهادت نداد . عثمان ادامه داد : قسم به خدا شكى ندارم كه آن عرب وشما دو نفر به پيامبر نسبت دروغ داديد . پس از شنيدن اين سخنان عايشه وحفصة با حال گريه از نزد عثمان بيرون رفتند در حالي كه به أو ناسزا مىگفتند . عثمان گفت : برگرديد ، آيا شما نبوديد كه نزد أبو بكر به اين مطلب ( كه پيامبر ارث نمىگذارد ) شهادت